تبليغاتX
حرف دل

حرف هایی است برای نگفتن ....

تو کیستی،

که از یادت،

گنجشک های خیال به پرواز در می آیند!

:

نزدیک می آیی،

زنده می شوی،

در تک تک نقش های مبهم گذشته.

:

دلم برای خط خطی های رفتنت تنگ شده است،

باز هم حرفی بزن! 

 

۱۸ مهر ۸۸

+تاریخ جمعه 22 آبان1388ساعت 0:56 نویسنده مینا.م |

 

 

شب ها

به دنبال زمزمه هایت

ستاره ها را خاموش می کنم

بی صدا

از فراسوی سقف شیشه ای دلم

نگاه تو را فریاد می زنم

افسوس!

هرگز نخواهی فهمید

چشمان من

طلوع خورشید را

به شوق تو

نظاره می کنند 

+تاریخ سه شنبه 28 مهر1388ساعت 16:28 نویسنده مینا.م |

نگاه سرد تو

به قلب خسته ام

نهیب می زند

به کدامین گناه

به دار چشمانت

آویخته شده ام؟

کاش می فهمیدی

غربت صدایم

و تلخی نگاهم را!

+تاریخ چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 0:21 نویسنده مینا.م |

 

چشمان تو

گورستان سینه ام را 

از عطر کافور

پر می کند

نفس نفس می زنم

برای رهایی از تو

به جنون می رسم

پر می شوی در ریه هایم

و من غرق می شوم

در هرم نگاهت

+تاریخ یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 20:44 نویسنده مینا.م |

خیس و مه آلود، رفتی
به دوردست ترین نقطه ی همین نزدیکی
اگر چه هنوز دستانم از تو
به سلامتی دیوانگی ام
مست می کنند
در چشمان تو گم نمی شوم،
و از عطر نفس هایت زبانه نمی کشم
تا مشق شبم هق هق ابدی بنویسد
گنگ می شوم
در آن حس غریب  
که مو به اندام شعر ها سیخ می کرد،
و به سینه ی خاک می سپارم
خیال با تو بودن را

 

پ.ن: با تشکر از پیشنهاد استاد مهدیان عزیز که شعر منو با یک تحول اساسی مواجه کرد و من نظر ایشون رو به سلیقه ی خودم اعمال کردم

+تاریخ پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 18:46 نویسنده مینا.م |

 

 

 

پرواز کن پرواز

بالها را بگشا

آسمان را بنگر

رخصتی ده که خدا

بدمد از دم خویش

تا مسیحای جوان نفسش

تازه کند جان تو را

بکش این دست و دگر راه نده

و ببند رخت از این شهر غبارآلوده

باز کن پنجره را

و ببوس

هرم داغ نفس تازه ی عشق

 

پ.ن۱: این شعر قبلا" به این صورت نبود. پارسال با کمک یکی از دوستان سروده شده و کار موزون کردنش هم به عهده ی خودش بوده .. یه جورایی کار مشترکه

پ.ن۲: با تشکر از دوستانی که درباره ی شعر نظر دادن .. شعر رو اصلاح کردم, امیدوارم مشکل وزنی برطرف شده باشه!!

+تاریخ یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 22:21 نویسنده مینا.م |

  

بوی تعفن خون

از مغزم بیرون می زند به سیم آخر

 

این طناب دار

 سالهاست از چشمانم آویزان است

 

دیگر پاره استخوان هایم 

در چارچوب هیچ اندامی گیر نمی کنند

 

و ندای آزادی

در تیررس بکارت خفه خون می گیرد

 

شاید این داغ تا ابد

بر پیشانی خاک سیلی می خورد!

 

+تاریخ چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 19:29 نویسنده مینا.م |

پیش تر

دردهایم سماق می مکیدند

و مجال احساس نداشتند

پیش تر

قندیل چشمهای تو

راهزن جاده های پریشانی ام می کرد

و جیغ های نسل سوم

از خود بی خودم

اما حالا

آنقدر جانم به لب رسیده

از بام تا شام

به پای دماوند کوهی

که پژواک دلم را می فهمد

می شکند, هیچ نمی گوید

هیچ!

 

+تاریخ سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 3:46 نویسنده مینا.م |

 

خاطره

:

و صدای تو در گوش هایم طنین انداز شد

چه صادقانه می پنداشتم سخنانت را

زمزمه های دلتنگیت را

همه ی نقاط مشترکمان

چه زود تمام شد!

:

در آخرین روزهای پاییز

از واگویه های دلم

برای چشمانت سخن گفتم

از دلهره ها و دلتنگی ها

از چهره ی غمگین دنیا.

:

ای نسیم زودگذر

چه سفر کوتاهی

آمدی و رفتی

یاد باد آن روزها

+تاریخ شنبه 15 فروردین1388ساعت 18:15 نویسنده مینا.م |

وصف حال

وصف حال

:

سر ها همه در گریبان

لبها همه سرد و خاموش

اینجا همه خفتگانند

حسرت به دل و فراموش

:

دل ها همه غرق سرما

خشکیده به باغشان گل

عصر تبر است و تیشه

روشنگری و تحول

:

جمعی به شعار تغییر

راُی همه را ربودند

در سایه ی جنگِ با کفر

عشرتکده ها گشودند

:

ای بی خبران عالم

شیطان صفتان غافل

عمری به گناه و زشتی

از مکر و ریا چه حاصل

:

آخر چه شود خدایا

تقدیر چنین دیاری

داد از ستم زمانه

راهی بنما به یاری

+تاریخ پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 0:32 نویسنده مینا.م |